Gheseye Eshghe man
صفحه 1 از 1 • Share •
Gheseye Eshghe man
قسمت اول
ماجرا رو از اولین روزهای آشنایی با سارا براتون نعریف می کنم .وقتی من حدودا 10 سالم بود (الان نزدیک 24 سالمه )به خاطر کار پدرم مجبور شدیم از تهران بریم یه استان دیگه
و همین سرنوشت زندگی منو تغییر داد .
تاریخ دقیقش رو نمی دونم اما یادمه 11 سالم بود یه بعدازظهر گرم تابستون با دوستام داشتیم تو کوچه فوتبال بازی می کردیم .دختر کوچولوی همسایه(8 سالش بود اون موقع) که تازه به محل ما اومده بودن از خونه اومد بیرون نزدیک ما ایستاد با همون لحن کودکانه پرسید:بچه ها منم می تونم باهاتون بازی کنم ؟
یکی از دوستام گفت:اخه مگه دخترا هم فوتبال بازی می کنن . همه زدیم زیره خنده
وقتی دیدم اشک تو چشماش جمع شده به خیلی ناراحت شدم یاد اولین روزایی که خودمون اومده بودیم تو این محل و من از دوستام جدا شده بودم و اینجا هیچ دوستی نداشتم افتادم,اون روزا خیلی سخت بود.گفتم:بچه ها چه اشکالی داره اگه بلده بزارید بازی کنه.
دیگه زیاد توضیح نمی دم,دوستام بعد از اینکه یه ذره مسخره بازی در آوردن قبول کردن که اگه سارا فوتبال بلد بود بامون بازی کنه.اونم خوشحال دوید طرف توپ و می خواست محکم شوتش کنه اما نمی دونم چی شد چند قدم مونده به توپ افتاد زمین.دوباره صدای خنده بچه ها بلند شد.
سارا با گریه به از جاش بلند شد و دوید تو خونه .در مورد خونه هم باید بگم که ساختمون ما سه طبقه بود.و تو هر طبقه یه خونه.یه حیاط نسبتا بزرگ داشت که توش یه باغچه قشنگ بود.
هیچوقت اونجا رو یادم نمی ره خیلی قشنگ بود.
خلاصه,ما اونروز به بازیمون ادامه دادیم اینقدر بازی کردیم که دیگه جون نداشتیم تکون بخوریم.بعد از بازی من رفتم خونه.(خونه ما طبقه دوم بود)
می خواستم زنگ در رو بزنم که دیدم از طبقه بالا صدای گریه می آد.من از بچگیم فضول بودم خواستم ببینم چه خبره.رفتم بالا دیدم سارا (اون موقع هنوز اسمشو نمی دونستم)نشسته رو پله ها داره گریه می کنه.رفتم پپیشش گفتم:چی شده چرا گریه می کنی؟؟ (جو بزرگی گرفته بودم )
بعد از کلی صحبت فهمیدم که مامان بابای خانوم خونه نیستن و مثلا قرار بوده که ایشون از خونه بیرون نرن تا مامان باباش برگردن.
بش گفتم بیا خونه ما تا مامان بابات برگردن.اما قبول نمی کرد.بعد از چند بار اصرار منم گفتم باشه هرجور دوست داری پاشدم رفتم تو خونه. هنوز کفشامو در
نیاورده بودم داد زدم :ما ا ما ا ن ن ن (همیشه بچگیام وقتی می خواستم مامان بابام رو صدا کنم اینجوری داد می زدم )
مامانم با نگرانی گفت:چیه چی شده ؟؟
منم خندم گرفته بود از این نگرانیش.
بش گفتم:هیچی فقط این دختر همسایه جدیده مونده پشت در مونده مامان باباش نیستن داره گریه می کنه.
یه نگاه به من کرد با خنده گفت کوفت اینجوری که تو صد ا کردی من فکر کردم اتفاقی افتاده.
پاشد رفت بیرون سارا رو اورد تو خونه یه نامه هم واسه مامان باباش نوشت که بچه تون پیش ماست چسبوند به در خونشون.
اون روز ما کلی با هم صمیمی شدیم.
این آغاز یه دوستی طولانی بود که هیچ کس فکر نمی کرد آخرش ...
این قسمت ها رو چون زیاد مهم نبود,درست توضیح ندادم بیشتر یه حالت مقدمه مانند داشت اما از قسمت بعدی داستان واقعی شروع می شه .
ماجرا رو از اولین روزهای آشنایی با سارا براتون نعریف می کنم .وقتی من حدودا 10 سالم بود (الان نزدیک 24 سالمه )به خاطر کار پدرم مجبور شدیم از تهران بریم یه استان دیگه
و همین سرنوشت زندگی منو تغییر داد .
تاریخ دقیقش رو نمی دونم اما یادمه 11 سالم بود یه بعدازظهر گرم تابستون با دوستام داشتیم تو کوچه فوتبال بازی می کردیم .دختر کوچولوی همسایه(8 سالش بود اون موقع) که تازه به محل ما اومده بودن از خونه اومد بیرون نزدیک ما ایستاد با همون لحن کودکانه پرسید:بچه ها منم می تونم باهاتون بازی کنم ؟
یکی از دوستام گفت:اخه مگه دخترا هم فوتبال بازی می کنن . همه زدیم زیره خنده
وقتی دیدم اشک تو چشماش جمع شده به خیلی ناراحت شدم یاد اولین روزایی که خودمون اومده بودیم تو این محل و من از دوستام جدا شده بودم و اینجا هیچ دوستی نداشتم افتادم,اون روزا خیلی سخت بود.گفتم:بچه ها چه اشکالی داره اگه بلده بزارید بازی کنه.
دیگه زیاد توضیح نمی دم,دوستام بعد از اینکه یه ذره مسخره بازی در آوردن قبول کردن که اگه سارا فوتبال بلد بود بامون بازی کنه.اونم خوشحال دوید طرف توپ و می خواست محکم شوتش کنه اما نمی دونم چی شد چند قدم مونده به توپ افتاد زمین.دوباره صدای خنده بچه ها بلند شد.
سارا با گریه به از جاش بلند شد و دوید تو خونه .در مورد خونه هم باید بگم که ساختمون ما سه طبقه بود.و تو هر طبقه یه خونه.یه حیاط نسبتا بزرگ داشت که توش یه باغچه قشنگ بود.
هیچوقت اونجا رو یادم نمی ره خیلی قشنگ بود.
خلاصه,ما اونروز به بازیمون ادامه دادیم اینقدر بازی کردیم که دیگه جون نداشتیم تکون بخوریم.بعد از بازی من رفتم خونه.(خونه ما طبقه دوم بود)
می خواستم زنگ در رو بزنم که دیدم از طبقه بالا صدای گریه می آد.من از بچگیم فضول بودم خواستم ببینم چه خبره.رفتم بالا دیدم سارا (اون موقع هنوز اسمشو نمی دونستم)نشسته رو پله ها داره گریه می کنه.رفتم پپیشش گفتم:چی شده چرا گریه می کنی؟؟ (جو بزرگی گرفته بودم )
بعد از کلی صحبت فهمیدم که مامان بابای خانوم خونه نیستن و مثلا قرار بوده که ایشون از خونه بیرون نرن تا مامان باباش برگردن.
بش گفتم بیا خونه ما تا مامان بابات برگردن.اما قبول نمی کرد.بعد از چند بار اصرار منم گفتم باشه هرجور دوست داری پاشدم رفتم تو خونه. هنوز کفشامو در
نیاورده بودم داد زدم :ما ا ما ا ن ن ن (همیشه بچگیام وقتی می خواستم مامان بابام رو صدا کنم اینجوری داد می زدم )
مامانم با نگرانی گفت:چیه چی شده ؟؟
منم خندم گرفته بود از این نگرانیش.
بش گفتم:هیچی فقط این دختر همسایه جدیده مونده پشت در مونده مامان باباش نیستن داره گریه می کنه.
یه نگاه به من کرد با خنده گفت کوفت اینجوری که تو صد ا کردی من فکر کردم اتفاقی افتاده.
پاشد رفت بیرون سارا رو اورد تو خونه یه نامه هم واسه مامان باباش نوشت که بچه تون پیش ماست چسبوند به در خونشون.
اون روز ما کلی با هم صمیمی شدیم.
این آغاز یه دوستی طولانی بود که هیچ کس فکر نمی کرد آخرش ...
این قسمت ها رو چون زیاد مهم نبود,درست توضیح ندادم بیشتر یه حالت مقدمه مانند داشت اما از قسمت بعدی داستان واقعی شروع می شه .

sepehr- مدیر ویژه

- تعداد پستها: 6
Registration date: 2008-09-03
.
قسمت دوم:
روزها از پی هم می گذشتن و دوستی ما عمیق و عمیق تر می شد .چون پدرامون همکار بودن بین خوانواده هامون رفت آمد زیاد شد و همین موضوع به دوستی نو پای ما استحکام بیشتری می بخشید .
به جرات می تونم بگم به جز ساعاتی که مدرسه بودیم و وقتهایی که می خوابیدیم تمام وقتمون با هم می گذشت .ما در حال بزرگ شدن بودیم و من شاهد بودم که سارا چگونه زیبا و زیبا تر می شد .
یه روز با خوشحالی از مدرسه اومد مقنعه اش رو در اورد یه روسری قرمز سرش کرد گفت امروز تو مدرسه جشن تکلیف داشتیم از امروز باید جلوی پسرا روسری سرم کنم .
من اون روز خیلی ناراحت بودم پیش خودم فکر می کردم یعنی من دیگه اون موهای قشنگ رو نمی بینم (این تو ذهن یه پسر 12 ساله به جز عشق پاک و معصومانه چی می تونه باشه ؟؟)
وقتی برگشتم خونه رفتم تو اتاقم و در رو بستم . مامانم خیلی زود فهمید من از چیزی ناراحتم (چون تنها فرزند خانواده بودم مامان بابام خیلی هوام رو داشتن) هر کاری کرد من دلیل ناراحتیم رو بهش نگفتم .اونم برای اینکه منو خوشحال کنه گفت شب که بابات از سر کار برگشت با هم می ریم سینما (یادمه اون موقعه ها عاشق فیلم پلیسی و بزن بزن بودم)اما حتی اون فیلم هم نتونست منو سرحال بیاره . واقعا اون شب چیزی از فیلم نفهمیدم فقط داشتم به موهای بلند قهوه ای و صاف سارا فکر می کردم که دیگه از دیدنشون محروم شده بودم
الان که فکرشو می کنم میبینم خیلی احمقانه بوده اما اون روز واقعا فکر منو به خودش مشغول کرده بود .
خوشبختانه سارا فقط 2-3 روز اول که تو جو نمازو حجاب بود روسریشو سرش کرد و بعدش دوباره مثل قبل شد .
چند سالی گذشت جشن تولد 15 سالگیم بود(معمولا خانوادم واسه تولد من یه جشن درست حسابی می گیرن و به قول معروف سنگ تموم می ذارن)وسطای جشن سارا به من اشاره کرد که بیا تو اتاق ,وقتی رفتم محکم منو بقل کرد و گفت :هوشنگ من و تو خیلی به هم عادت کردیم.من خیلی دوستت دارم (تو عالم بچگی, 13سالش بیشتر نبود اون موقع)اما فکر کنم باید از هم جداشیم .
وقتی به اینجای حرفش رسید حس کردم ته قلبم خالی می شه .انگار یه تیکه سرد از قلبم جدا شد و به سمت پایین بدنم حرکت کرد .
پرسیدم :منظورت چیه ؟؟ چرا باید جدا شیم ؟
گفت:ما داریم از این شهر می ریم ,فکر نمی کنم دیگه همو ببینیم.تو چشماش اشک جمع شده بود.
دیگه بیشتر از این تحمل نداشتم پاشدم از اتاق رفتم بیرون .همه چیز به نظرم مسخره می اومد.مهمونا,اون آهنگ عصاب خرد کن,رقص مسخره,صدای خنده های گوش خراش و از همه بدتر سروصدای بچه هایی که خوشحال و خندون دنبال هم می دویدن.
اصلا نفهمیدم کیک رو چجوری بریدم.فقط تونستم یه تیکه کوچیکشو بچشم,مزش واسم مثله زهر بود.دیگه نمی تونستم تحمل کنم به مامانم گفتم من حال خوب نیست می رم می خوابم.
رفتم تو اتاق چراغ رو خاموش کردم دراز کشیدم روی تخت,یه حس عجیب داشتم,بغض گلوم رو فشار می داد اما نمی خواستم گریه کنم.نه نباید گریه می کردم از بچگی یاد گرفته بودم که با گریه چیزی درست نمی شه.صدای اون اهنگ مسخره هنوز می اومد.همینطور که داشتم فکر می کردم خوابم برد.خوابای عجیبی می دیدم .الان همش رو یادم نیست اما قشنگ یادمه که خواب عروسی سارا رو دیدم .صورت داماد مشخص نبود .اما می دونستم که من نیستم .وقتی از خواب بیدار شدم خیسی اشک روی صورتم رو حس می کردم.باورم نمی شد که اونا دارن می رن.
1 هفته بعد اونا اسباب کشی کردن هیچوقت یادم نی میره که اونروز من از اتاقم بیرون نیومدم .حتی برای خداحافظی با یهترین دوستم .نمی دونم شاید از دستش ناراحت بودم.اما الان که به اون روزا فکر می کنم یه ذره از خودم بدم می آد .
سارا برام یه نامه نوشته بود و نامه رو داده بود به یکی از دوستام .اون نامه رو هنوز دارم .جملات خیلی قشنگی رو برای خداحافظی انتخاب کرده بود . وقتی نامه اش رو خوندم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم .
چند ماهی تو حال خودم نبودم تو درسهام افت شدید داشتم پدر مادرم خیلی از این موضوع ناراحت بودن معلمام باورشون نمی شد که دانش آموز نمونه مدرسه(واقعا اون موقع ها تمام نمراتم 19-20 بود)اینجوری افت داشته باشه,هر کس سعی می کرد یه جوری کمکم کنه یکی می گفت چون یه سال بالا تر اومده درسا سخت تره تا اول ترم اول درست می شه , یکی دیگه می گفت ماله تنبلیه,دیگه درس نمی خونه ,هر کسی چیزی می گفت اما هیچکس از دل من خبر نداشت.
کم کم گذشت زمان جای خالی اونو برام کمرنگ کرد.فراموشش نکرده بودم.نه!هیچوقت فراموشش نکرده ام .جای اون همیشه در قلب من بود ,اما تونستم به خودم بیام و خوشبختانه به موقع این اتفاق افتاد .سال تحصیلی جدید رو که خیلی بد و با نمرات افتضاح شروع کرده بودم با معدل 19به پایان رسوندم .
اوایل تابستون بود که کار پدرم درست شد و تونستیم برگردیم تهران .محله ی قدیمیمون رو خوب یادم نبود اما وقتی دوباره دیدمش یه حس آشنا به من دست داد . دنبال دوستام گشتم اما به جز سروش نتونستم کسی رو پیدا کنم .بقیشون از اونجا رفته بودن .
دیگه تقریبا بی خیال سارا شده بودم(البته ته قلبم همیشه خاطرش رو نگه داشتم).مثله هر پسر 16 ساله دیگه ای,واسه خودم دوست دختر پیدا کردم .نه یکی یا دوتا ,نه ,از هرکی خوشم می اومد باهاش دوست می شدم و ...
پیدا کردن دوست دختر برام خیلی راحت شده بود هم به خاطر ظاهرم و هم به خاطر وضع مالی و شرایط خانوادم ,پدر و مادرم تا ساعت 10-9 شب سر کار بودن و من بودم و یه خونه ی خالی . دیگه بقیش رو خودتون بهتر می دونید.
خلاصه تو اون مدت خیلی کار ها کردم .
گذشت تا من 18 سالم تموم شد از بچگی به ماشین علاقه داشتم خیلی زود گواهی نامه ام رو گرفتم ,اولین ماشینی که پدرم برام خرید یه jeep wrangler مشکی بود .دیگه تو خونه بند نمی شدم با دوستام همش مشغول گشتن بودیم(البته در عین حال درسام هم می خوندم).یه شب که از گردش برگشتم مادرم گفت :هوشنگ اتاقت رو مرتب کن فردا شب مهمون داریم زشته , منم دیدم اصلا حسش نیست گفتم مامان من فردا شب می رم خونه عمو اینا اصلا حوصله ی مهمونی ندارم .در اتاقم هم بستست هیچکس نمی بینه.مامانم گفت:نمی شه حتما باید باشی آقای x(بابای سارا)می خواد ببینتت .گفتم:کی ؟؟ با من چکار داره ؟ گفت:همسایمون ,یادت نیست ؟همسایه طبقه بالا؟؟گفتم :همون که یه دختر داشت ؟مامانم گفت:ای شیطون چطور دخترش رو یادته اما خودش رو یادت نمی آد ؟
حس می کردم دیگه به این کره خاکی تعلق ندارم .او حس قدیمی دوباره درونم بیدار شده بود .
رفتم تو اتاق یه سی دی اهنگ گزاشتم و خوابیدم روی تخت .
اهنگش از لئونارد کوهن بود
Baby, I've been waiting
I've been waiting night and day
I didn't see the time
I waited half my life away
There were many invitations
And I know you sent me some
But I was waiting
For the miracle to come
I know you really loved me
But, you see, my hands were tied
I know it must have hurt you
It must have hurt your pride
To stand beneath my window
With your bugle and your drum
While I was waiting
For the miracle to come
واقعا معجزه شده بود.
نفهمیدم کی خوابم برد. یه خواب راحت با رویاهای شیرین و امید به فردا .
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم .تمام خاطرات گذشتمون مثل یه فیلم از جلوی چشمام می گذشت.با خودم فکر می کردم یعنی الان چه شکلی شده ؟هنوز منو دوست داره ؟یادمه یه فکر بد خیلی مزاحمم شده بود.نکنه الان عاشق یکی دیگه شده و اصلا منو تحویل نگیره . واای داشتم دیوونه می شدم .
تا جایی که تونستم اتاق رو مرتب کردم , یه دوش گرفتم و خودمو آماده کردم . نزدیکای غروب بود.من دیگه از انتظار خسته شده بودم .
ناگهان ؛دینگ دینگ .
صدای زنگ بود . به طرف در دویدم . اما نه ندویدم پرواز کردم دستم رویدستگیره ثابت موند قدرت باز کردن در رو نداشتم تو این فکر بودم که الان چه شکلی شده ؟؟ واقعا هنوز منو دوست داره یا نه ؟
تو همین فکرا بودم که صدای زنگ در منو به خودم اورد .
درو باز کردم .
وای...
روزها از پی هم می گذشتن و دوستی ما عمیق و عمیق تر می شد .چون پدرامون همکار بودن بین خوانواده هامون رفت آمد زیاد شد و همین موضوع به دوستی نو پای ما استحکام بیشتری می بخشید .
به جرات می تونم بگم به جز ساعاتی که مدرسه بودیم و وقتهایی که می خوابیدیم تمام وقتمون با هم می گذشت .ما در حال بزرگ شدن بودیم و من شاهد بودم که سارا چگونه زیبا و زیبا تر می شد .
یه روز با خوشحالی از مدرسه اومد مقنعه اش رو در اورد یه روسری قرمز سرش کرد گفت امروز تو مدرسه جشن تکلیف داشتیم از امروز باید جلوی پسرا روسری سرم کنم .
من اون روز خیلی ناراحت بودم پیش خودم فکر می کردم یعنی من دیگه اون موهای قشنگ رو نمی بینم (این تو ذهن یه پسر 12 ساله به جز عشق پاک و معصومانه چی می تونه باشه ؟؟)
وقتی برگشتم خونه رفتم تو اتاقم و در رو بستم . مامانم خیلی زود فهمید من از چیزی ناراحتم (چون تنها فرزند خانواده بودم مامان بابام خیلی هوام رو داشتن) هر کاری کرد من دلیل ناراحتیم رو بهش نگفتم .اونم برای اینکه منو خوشحال کنه گفت شب که بابات از سر کار برگشت با هم می ریم سینما (یادمه اون موقعه ها عاشق فیلم پلیسی و بزن بزن بودم)اما حتی اون فیلم هم نتونست منو سرحال بیاره . واقعا اون شب چیزی از فیلم نفهمیدم فقط داشتم به موهای بلند قهوه ای و صاف سارا فکر می کردم که دیگه از دیدنشون محروم شده بودم
الان که فکرشو می کنم میبینم خیلی احمقانه بوده اما اون روز واقعا فکر منو به خودش مشغول کرده بود .
خوشبختانه سارا فقط 2-3 روز اول که تو جو نمازو حجاب بود روسریشو سرش کرد و بعدش دوباره مثل قبل شد .
چند سالی گذشت جشن تولد 15 سالگیم بود(معمولا خانوادم واسه تولد من یه جشن درست حسابی می گیرن و به قول معروف سنگ تموم می ذارن)وسطای جشن سارا به من اشاره کرد که بیا تو اتاق ,وقتی رفتم محکم منو بقل کرد و گفت :هوشنگ من و تو خیلی به هم عادت کردیم.من خیلی دوستت دارم (تو عالم بچگی, 13سالش بیشتر نبود اون موقع)اما فکر کنم باید از هم جداشیم .
وقتی به اینجای حرفش رسید حس کردم ته قلبم خالی می شه .انگار یه تیکه سرد از قلبم جدا شد و به سمت پایین بدنم حرکت کرد .
پرسیدم :منظورت چیه ؟؟ چرا باید جدا شیم ؟
گفت:ما داریم از این شهر می ریم ,فکر نمی کنم دیگه همو ببینیم.تو چشماش اشک جمع شده بود.
دیگه بیشتر از این تحمل نداشتم پاشدم از اتاق رفتم بیرون .همه چیز به نظرم مسخره می اومد.مهمونا,اون آهنگ عصاب خرد کن,رقص مسخره,صدای خنده های گوش خراش و از همه بدتر سروصدای بچه هایی که خوشحال و خندون دنبال هم می دویدن.
اصلا نفهمیدم کیک رو چجوری بریدم.فقط تونستم یه تیکه کوچیکشو بچشم,مزش واسم مثله زهر بود.دیگه نمی تونستم تحمل کنم به مامانم گفتم من حال خوب نیست می رم می خوابم.
رفتم تو اتاق چراغ رو خاموش کردم دراز کشیدم روی تخت,یه حس عجیب داشتم,بغض گلوم رو فشار می داد اما نمی خواستم گریه کنم.نه نباید گریه می کردم از بچگی یاد گرفته بودم که با گریه چیزی درست نمی شه.صدای اون اهنگ مسخره هنوز می اومد.همینطور که داشتم فکر می کردم خوابم برد.خوابای عجیبی می دیدم .الان همش رو یادم نیست اما قشنگ یادمه که خواب عروسی سارا رو دیدم .صورت داماد مشخص نبود .اما می دونستم که من نیستم .وقتی از خواب بیدار شدم خیسی اشک روی صورتم رو حس می کردم.باورم نمی شد که اونا دارن می رن.
1 هفته بعد اونا اسباب کشی کردن هیچوقت یادم نی میره که اونروز من از اتاقم بیرون نیومدم .حتی برای خداحافظی با یهترین دوستم .نمی دونم شاید از دستش ناراحت بودم.اما الان که به اون روزا فکر می کنم یه ذره از خودم بدم می آد .
سارا برام یه نامه نوشته بود و نامه رو داده بود به یکی از دوستام .اون نامه رو هنوز دارم .جملات خیلی قشنگی رو برای خداحافظی انتخاب کرده بود . وقتی نامه اش رو خوندم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم .
چند ماهی تو حال خودم نبودم تو درسهام افت شدید داشتم پدر مادرم خیلی از این موضوع ناراحت بودن معلمام باورشون نمی شد که دانش آموز نمونه مدرسه(واقعا اون موقع ها تمام نمراتم 19-20 بود)اینجوری افت داشته باشه,هر کس سعی می کرد یه جوری کمکم کنه یکی می گفت چون یه سال بالا تر اومده درسا سخت تره تا اول ترم اول درست می شه , یکی دیگه می گفت ماله تنبلیه,دیگه درس نمی خونه ,هر کسی چیزی می گفت اما هیچکس از دل من خبر نداشت.
کم کم گذشت زمان جای خالی اونو برام کمرنگ کرد.فراموشش نکرده بودم.نه!هیچوقت فراموشش نکرده ام .جای اون همیشه در قلب من بود ,اما تونستم به خودم بیام و خوشبختانه به موقع این اتفاق افتاد .سال تحصیلی جدید رو که خیلی بد و با نمرات افتضاح شروع کرده بودم با معدل 19به پایان رسوندم .
اوایل تابستون بود که کار پدرم درست شد و تونستیم برگردیم تهران .محله ی قدیمیمون رو خوب یادم نبود اما وقتی دوباره دیدمش یه حس آشنا به من دست داد . دنبال دوستام گشتم اما به جز سروش نتونستم کسی رو پیدا کنم .بقیشون از اونجا رفته بودن .
دیگه تقریبا بی خیال سارا شده بودم(البته ته قلبم همیشه خاطرش رو نگه داشتم).مثله هر پسر 16 ساله دیگه ای,واسه خودم دوست دختر پیدا کردم .نه یکی یا دوتا ,نه ,از هرکی خوشم می اومد باهاش دوست می شدم و ...
پیدا کردن دوست دختر برام خیلی راحت شده بود هم به خاطر ظاهرم و هم به خاطر وضع مالی و شرایط خانوادم ,پدر و مادرم تا ساعت 10-9 شب سر کار بودن و من بودم و یه خونه ی خالی . دیگه بقیش رو خودتون بهتر می دونید.
خلاصه تو اون مدت خیلی کار ها کردم .
گذشت تا من 18 سالم تموم شد از بچگی به ماشین علاقه داشتم خیلی زود گواهی نامه ام رو گرفتم ,اولین ماشینی که پدرم برام خرید یه jeep wrangler مشکی بود .دیگه تو خونه بند نمی شدم با دوستام همش مشغول گشتن بودیم(البته در عین حال درسام هم می خوندم).یه شب که از گردش برگشتم مادرم گفت :هوشنگ اتاقت رو مرتب کن فردا شب مهمون داریم زشته , منم دیدم اصلا حسش نیست گفتم مامان من فردا شب می رم خونه عمو اینا اصلا حوصله ی مهمونی ندارم .در اتاقم هم بستست هیچکس نمی بینه.مامانم گفت:نمی شه حتما باید باشی آقای x(بابای سارا)می خواد ببینتت .گفتم:کی ؟؟ با من چکار داره ؟ گفت:همسایمون ,یادت نیست ؟همسایه طبقه بالا؟؟گفتم :همون که یه دختر داشت ؟مامانم گفت:ای شیطون چطور دخترش رو یادته اما خودش رو یادت نمی آد ؟
حس می کردم دیگه به این کره خاکی تعلق ندارم .او حس قدیمی دوباره درونم بیدار شده بود .
رفتم تو اتاق یه سی دی اهنگ گزاشتم و خوابیدم روی تخت .
اهنگش از لئونارد کوهن بود
Baby, I've been waiting
I've been waiting night and day
I didn't see the time
I waited half my life away
There were many invitations
And I know you sent me some
But I was waiting
For the miracle to come
I know you really loved me
But, you see, my hands were tied
I know it must have hurt you
It must have hurt your pride
To stand beneath my window
With your bugle and your drum
While I was waiting
For the miracle to come
واقعا معجزه شده بود.
نفهمیدم کی خوابم برد. یه خواب راحت با رویاهای شیرین و امید به فردا .
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم .تمام خاطرات گذشتمون مثل یه فیلم از جلوی چشمام می گذشت.با خودم فکر می کردم یعنی الان چه شکلی شده ؟هنوز منو دوست داره ؟یادمه یه فکر بد خیلی مزاحمم شده بود.نکنه الان عاشق یکی دیگه شده و اصلا منو تحویل نگیره . واای داشتم دیوونه می شدم .
تا جایی که تونستم اتاق رو مرتب کردم , یه دوش گرفتم و خودمو آماده کردم . نزدیکای غروب بود.من دیگه از انتظار خسته شده بودم .
ناگهان ؛دینگ دینگ .
صدای زنگ بود . به طرف در دویدم . اما نه ندویدم پرواز کردم دستم رویدستگیره ثابت موند قدرت باز کردن در رو نداشتم تو این فکر بودم که الان چه شکلی شده ؟؟ واقعا هنوز منو دوست داره یا نه ؟
تو همین فکرا بودم که صدای زنگ در منو به خودم اورد .
درو باز کردم .
وای...

sepehr- مدیر ویژه

- تعداد پستها: 6
Registration date: 2008-09-03
.
قسمت سوم:
باورم نمی شد بعد از این سالها خودش با پای خودش اومده
در رو که باز کردم واقعا فکرم کار نمی کرد فقط داشتم زیبایی های سارا رو نگاه می کردم .بعد از یه ذره تعارف اومدن تو (اون موقع فقط یه سلام ساده بهش کردم فکرم بیشتر از این یاری نمی داد)
نشسته بودیم تو اتاق پذیرایی.بزرگتر ها مشغول صحبت کردن با هم بودن و منو سارا زیر چشمی به هم نگاه می کردیم . تمام تنم یخ زده بود پیش خودم فکر می کردم دیگه هیچ چیز مثل گذشته نیست . سارا دیگه از تو خوشش نمی آد .واقعا حق داشتم این فکر رو بکنم چون خیلی منو تحویل نگرفته بود.
مثل همیشه به اتاقم پناه بردم .همیشه تو اتاقم احساس آرامش می کردم یه آهنگ ملایم گزاشتم و تو تاریکی دراز کشیدم .
بعد از چند دقیقه صدای در اتاق منو به خودم اورد . گفتم بفرمایید.
سارا بود . گفت هوشنگ ,چی شده ؟؟ دیگه منو تحویل نمی گیری ؟
صداش می لرزید .
مونده بودم چی بگم .اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم دیگه یادم نمی آد چی شد . اینقدر یادمه که وسط اتاق همو بقل کرده بودیم و اشک می ریختیم .
تو همون وضعیت بودیم که یه دفعه در باز شد زهرا خانوم برامون شربت اورده بود (هر وقت مهمون داشتیم , مامانم زنگ می زد بیاد خونمون برای پزیرایی و اینجور چیزا)
آدم بدی نبود .مهربون بود اعتقادات ساده مذهبی داشت (گیر نمی داد ,سرش به کار خودش بود) .
من مثله یه خواهر بزرگتر بهش نگاه می کردم .انصافا بعضی وقتا خیلی کمکم کرده بود .
بیچاره ما رو که تو اون وضعیت دید هول شد . فکر کرد داشتیم کاری می کردیم .
گفت :ب ..ببخشید که در نزدم , حواسم نبود. براتون شربت اوردم .
مادوتا هم همونجوری خشک شده بودیم من خودمو جمع و جور کردم و گفتم :این حرفا چیه زهرا خانوم . ما بعد از چند سال همدیگرو دیده بودیم داشتیم ...
نمی دونستم چی بگم مثله بچه هایی شده بودم که مامانشون موقع یه کار بد مچشونو می گیره .سارا هم ساکت بود .حتی یه کلمه هم حرف نزد .شربت رو گزاشت روی میز و رفت .
زهرا خانوم که رفت انگار تازه از شوک در اومده بودم .
گفتم :سارا دلم خیلی برات تنگ شده بود در تمام این مدت همیشه به تو فکر می کردم .
اون حرفای منو با نوازش دستام جواب می داد .
دیگه هر دو ساکت شدیم .سکوتی مرگبار , انگار هیچ صدایی تو دنیا نیست این سکوت داشت منو دیوونه می کرد اما یه حس عجیب به من می گفت نباید این سکوت شکسته بشه به چشماش نگاه کردم .انگار با نگاهش تو عمق وجودم نفوذ می کرد کم کم لبامون به هم نزدیک شد .طعم اولین بوسه عاشقانه رو احساس کردم .حس لذتبخشی بود .حسی که شاید هیچ وقت تکرار نشه . واقعا نمی دونم چطوری توصیفش کنم . اما اونقدر لذتبخش بود که دوست داشتم زمان دیگه جلو نره و ما تا ابد تو اون وضع بمونیم .
بعد از مدتی جدا شدیم .روی تخت نشسته بودیم . و داشتیم از خاطراتمون می گفتیم . البته من همه چیز رو نگفتم. یعنی روم نشد به کسی که می گفت تو تمام این مدت منتظر من بوده بگم من تو این مدت با هر دختری دلم خواسته رابطه داشتم .ازا ین موضوع ناراحتم که چرا حقیقت رو بهش نگفتم .وقتی فکر می کنم می بینم اون حق داشته که همه چیزو بدونه.اما دیگه پشیمونی فایده ای نداره .
با صدای در به خودمون اومدیم .
زهرا خانوم بود .فرستاده بودنش مارو برای شام صدا کنه .بیچاره ترسیده بود بیاد تو اتاق از همونجا صدا زد :آقا هوشنگ همه سر میز شام مننظر شما و خانوم هستند.
با هم از اتاق خارج شدیم .سر میز شام من با اشتهای کامل شروع به خوردن کردم .نمی دونم چرا به نظرم اومد که قبلا طعم غذا ها رو به این خوبی احساس نکرده بودم .
از اون شب زندگی برای من مفهوم تازه ای پیدا کرده بود .
بعد از شام دوباره همه مشغول گفتگو شدن.از حرفای پدرم و بابای سارا فهمیدم که می خوان با هم یه پروژه ی بزرگ رو راه بندازن.(بابای من و بابای اون هر دو مهندس هستن)پروژه ساخت یه برج مسکونی خیلی بزرگ بود .و این یعنی ارتباط بیشتر با اون و خانوادش .
وقتی فهمیدم قراره یه خونه تو تهران بگیرن و بیان اینجا داشتم از خوشحالی سکته می کردم تمام آرزوهای دوران کودکیم برآورده شده بود.حس می کردم خدا بهترین نعمتهاشو به من داده. به سارا نگاه کردم حال اونم درست مثل من بود .دیگه به هیچ چیز جز آینده فکر نمی کردیم.
اونشب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد بعد از یک ساعت مهمونا رفتن و من موندم و هزاران فکر تازه .شماره موبایل سارا رو گرفته بودم . دیگه هرشب با هم تلفنی حرف می زدیم.
هرچی زمان اومدنشون نزدیکتر می شد من بیقرارتر می شدم تحمل هفته آخر خیلی سخت بود .
تو همه ی کارهام پیشرفت چشمگیری داشتم . و همه ی این پیشرفتها به خاطر انگیزه قوی ای بود که با برگشتن سارا در من ایجاد شده بود . اون سال از نظر درسی هم برای من خیلی اهمیت داشت و کلا سال سرنوشت سازی به حساب می اومد .دیگه طوری شده بود که رو کتابها خوابم می برد .حتی فرصت نداشتم به سارا زنگ بزنم,اما چرا فرصتش رو داشتم نمی خواستم فکرم رو درگیر مسایل دیگه بکنم
تقریبا 3 ماه از اومدن سارا و خانوادش به تهران گذشته بود . اما من تو این مدت حتی 1 بار هم ندیده بودمش . این موضوع خیلی عذابم می داد . اما برای قبول شدن در کنکور مجبور بودم تمام وقتم رو درس بخونم .با درس خوندن مشکلی نداشتم . تنها چیزی که اذیتم می کرد دوری از سارا بود .روزها پی در پی می گذشتن و دلتنگی من بیشتر می شد .
تا روز کنکور اتفاق قابل توجهی برام نیافتاد.
صبح کنکور ساعت 5 از خواب بیدار شدم .نکته جالب این بود که بر خلاف روزهای دیگه اصلا احساس دلهره و ترس نداشتم بعد از شستن دست و صورت خیلی راحت صبحانه رو خوردم و از خونه زدم بیرون نسیم خنک صبگاهی صورتم رو نوازش می کرد.تمام تمرکزم رو قبول شدن بود.فکر کنید الان که سارا تهران زندگی می کرد اگه من یه شهر دیگه قبول می شدم چه اتفاقی می افتاد.دوباره همه چیز مثله گذشته می شد . حتما باید تهران قبول می شدم . سر جلسه خیلی راحت بودم . تست ها رو به پشت سر هم به آسونی جواب می دادم .
همه چیز به خوبی پیش می رفت .بعد از امتحان مستقیم رفتم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم.
نزدیکای ساعت 6 از خواب بیدار شدم انگار تازه یادم اومد که سارا دیکه تهران زندگی می کنه.شمارشو گرفتم .
جواب نمی داد.دوباره گرفتم .باز هم خبری نشد.پیش خودم گفتم شاید گوشیش سایلنته .یه بار دیگه زنگ می زنم اگه جواب نداد باشه واسه فردا
دوباره زنگ زدم .اینبار گوشیشو برداشت .
گفتم سلام خانوم خانوما چطوری ؟
خیلی ناراحت بود . گفت مگه واسه تو فرقی داره که خوبم یا نه ؟؟ تو برو سراغ خوشگذرونیت .
گفتم :منظورت چیه ؟
گفت:چی شده یاد من افتادی ؟؟ دوست دخترت باهات قهر کرده ؟؟
دیگه عصبانی شده بودم گفتم:ببین سارا من نمی فهمم این حرفا رو واسه چی می زنی . تا امروز هم درگیر درس خوندن بودم حتی فرصت نداشتم سرم رو بخارونم .الانم زنگ زده بودم باهات قرار بزارم بریم بیرون اگه نمی خوای بیای اصراری ندارم .
لحن حرف زدنش عوض شد .گفت :هوشنگ ببخشید ,من عصبانی بودم آخه تو این سه ماه تو حتی یه بار هم به من سر نزدی.
گفتم:خودم هم از این موضوع ناراحت بودم اما واقعا فرصتش رو نداشتم .حالا می آی ؟؟
گفت:آره حتما.
گفتم:پس من 40 دقیقه دیگه دمه خونتونم . فعلا خداحافظ.
گفت:باشه .پس تا 40 دقیقه دیگه .
سریع پاشدم خودمو آماده کردم ...
باورم نمی شد بعد از این سالها خودش با پای خودش اومده
در رو که باز کردم واقعا فکرم کار نمی کرد فقط داشتم زیبایی های سارا رو نگاه می کردم .بعد از یه ذره تعارف اومدن تو (اون موقع فقط یه سلام ساده بهش کردم فکرم بیشتر از این یاری نمی داد)
نشسته بودیم تو اتاق پذیرایی.بزرگتر ها مشغول صحبت کردن با هم بودن و منو سارا زیر چشمی به هم نگاه می کردیم . تمام تنم یخ زده بود پیش خودم فکر می کردم دیگه هیچ چیز مثل گذشته نیست . سارا دیگه از تو خوشش نمی آد .واقعا حق داشتم این فکر رو بکنم چون خیلی منو تحویل نگرفته بود.
مثل همیشه به اتاقم پناه بردم .همیشه تو اتاقم احساس آرامش می کردم یه آهنگ ملایم گزاشتم و تو تاریکی دراز کشیدم .
بعد از چند دقیقه صدای در اتاق منو به خودم اورد . گفتم بفرمایید.
سارا بود . گفت هوشنگ ,چی شده ؟؟ دیگه منو تحویل نمی گیری ؟
صداش می لرزید .
مونده بودم چی بگم .اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم دیگه یادم نمی آد چی شد . اینقدر یادمه که وسط اتاق همو بقل کرده بودیم و اشک می ریختیم .
تو همون وضعیت بودیم که یه دفعه در باز شد زهرا خانوم برامون شربت اورده بود (هر وقت مهمون داشتیم , مامانم زنگ می زد بیاد خونمون برای پزیرایی و اینجور چیزا)
آدم بدی نبود .مهربون بود اعتقادات ساده مذهبی داشت (گیر نمی داد ,سرش به کار خودش بود) .
من مثله یه خواهر بزرگتر بهش نگاه می کردم .انصافا بعضی وقتا خیلی کمکم کرده بود .
بیچاره ما رو که تو اون وضعیت دید هول شد . فکر کرد داشتیم کاری می کردیم .
گفت :ب ..ببخشید که در نزدم , حواسم نبود. براتون شربت اوردم .
مادوتا هم همونجوری خشک شده بودیم من خودمو جمع و جور کردم و گفتم :این حرفا چیه زهرا خانوم . ما بعد از چند سال همدیگرو دیده بودیم داشتیم ...
نمی دونستم چی بگم مثله بچه هایی شده بودم که مامانشون موقع یه کار بد مچشونو می گیره .سارا هم ساکت بود .حتی یه کلمه هم حرف نزد .شربت رو گزاشت روی میز و رفت .
زهرا خانوم که رفت انگار تازه از شوک در اومده بودم .
گفتم :سارا دلم خیلی برات تنگ شده بود در تمام این مدت همیشه به تو فکر می کردم .
اون حرفای منو با نوازش دستام جواب می داد .
دیگه هر دو ساکت شدیم .سکوتی مرگبار , انگار هیچ صدایی تو دنیا نیست این سکوت داشت منو دیوونه می کرد اما یه حس عجیب به من می گفت نباید این سکوت شکسته بشه به چشماش نگاه کردم .انگار با نگاهش تو عمق وجودم نفوذ می کرد کم کم لبامون به هم نزدیک شد .طعم اولین بوسه عاشقانه رو احساس کردم .حس لذتبخشی بود .حسی که شاید هیچ وقت تکرار نشه . واقعا نمی دونم چطوری توصیفش کنم . اما اونقدر لذتبخش بود که دوست داشتم زمان دیگه جلو نره و ما تا ابد تو اون وضع بمونیم .
بعد از مدتی جدا شدیم .روی تخت نشسته بودیم . و داشتیم از خاطراتمون می گفتیم . البته من همه چیز رو نگفتم. یعنی روم نشد به کسی که می گفت تو تمام این مدت منتظر من بوده بگم من تو این مدت با هر دختری دلم خواسته رابطه داشتم .ازا ین موضوع ناراحتم که چرا حقیقت رو بهش نگفتم .وقتی فکر می کنم می بینم اون حق داشته که همه چیزو بدونه.اما دیگه پشیمونی فایده ای نداره .
با صدای در به خودمون اومدیم .
زهرا خانوم بود .فرستاده بودنش مارو برای شام صدا کنه .بیچاره ترسیده بود بیاد تو اتاق از همونجا صدا زد :آقا هوشنگ همه سر میز شام مننظر شما و خانوم هستند.
با هم از اتاق خارج شدیم .سر میز شام من با اشتهای کامل شروع به خوردن کردم .نمی دونم چرا به نظرم اومد که قبلا طعم غذا ها رو به این خوبی احساس نکرده بودم .
از اون شب زندگی برای من مفهوم تازه ای پیدا کرده بود .
بعد از شام دوباره همه مشغول گفتگو شدن.از حرفای پدرم و بابای سارا فهمیدم که می خوان با هم یه پروژه ی بزرگ رو راه بندازن.(بابای من و بابای اون هر دو مهندس هستن)پروژه ساخت یه برج مسکونی خیلی بزرگ بود .و این یعنی ارتباط بیشتر با اون و خانوادش .
وقتی فهمیدم قراره یه خونه تو تهران بگیرن و بیان اینجا داشتم از خوشحالی سکته می کردم تمام آرزوهای دوران کودکیم برآورده شده بود.حس می کردم خدا بهترین نعمتهاشو به من داده. به سارا نگاه کردم حال اونم درست مثل من بود .دیگه به هیچ چیز جز آینده فکر نمی کردیم.
اونشب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد بعد از یک ساعت مهمونا رفتن و من موندم و هزاران فکر تازه .شماره موبایل سارا رو گرفته بودم . دیگه هرشب با هم تلفنی حرف می زدیم.
هرچی زمان اومدنشون نزدیکتر می شد من بیقرارتر می شدم تحمل هفته آخر خیلی سخت بود .
تو همه ی کارهام پیشرفت چشمگیری داشتم . و همه ی این پیشرفتها به خاطر انگیزه قوی ای بود که با برگشتن سارا در من ایجاد شده بود . اون سال از نظر درسی هم برای من خیلی اهمیت داشت و کلا سال سرنوشت سازی به حساب می اومد .دیگه طوری شده بود که رو کتابها خوابم می برد .حتی فرصت نداشتم به سارا زنگ بزنم,اما چرا فرصتش رو داشتم نمی خواستم فکرم رو درگیر مسایل دیگه بکنم
تقریبا 3 ماه از اومدن سارا و خانوادش به تهران گذشته بود . اما من تو این مدت حتی 1 بار هم ندیده بودمش . این موضوع خیلی عذابم می داد . اما برای قبول شدن در کنکور مجبور بودم تمام وقتم رو درس بخونم .با درس خوندن مشکلی نداشتم . تنها چیزی که اذیتم می کرد دوری از سارا بود .روزها پی در پی می گذشتن و دلتنگی من بیشتر می شد .
تا روز کنکور اتفاق قابل توجهی برام نیافتاد.
صبح کنکور ساعت 5 از خواب بیدار شدم .نکته جالب این بود که بر خلاف روزهای دیگه اصلا احساس دلهره و ترس نداشتم بعد از شستن دست و صورت خیلی راحت صبحانه رو خوردم و از خونه زدم بیرون نسیم خنک صبگاهی صورتم رو نوازش می کرد.تمام تمرکزم رو قبول شدن بود.فکر کنید الان که سارا تهران زندگی می کرد اگه من یه شهر دیگه قبول می شدم چه اتفاقی می افتاد.دوباره همه چیز مثله گذشته می شد . حتما باید تهران قبول می شدم . سر جلسه خیلی راحت بودم . تست ها رو به پشت سر هم به آسونی جواب می دادم .
همه چیز به خوبی پیش می رفت .بعد از امتحان مستقیم رفتم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم.
نزدیکای ساعت 6 از خواب بیدار شدم انگار تازه یادم اومد که سارا دیکه تهران زندگی می کنه.شمارشو گرفتم .
جواب نمی داد.دوباره گرفتم .باز هم خبری نشد.پیش خودم گفتم شاید گوشیش سایلنته .یه بار دیگه زنگ می زنم اگه جواب نداد باشه واسه فردا
دوباره زنگ زدم .اینبار گوشیشو برداشت .
گفتم سلام خانوم خانوما چطوری ؟
خیلی ناراحت بود . گفت مگه واسه تو فرقی داره که خوبم یا نه ؟؟ تو برو سراغ خوشگذرونیت .
گفتم :منظورت چیه ؟
گفت:چی شده یاد من افتادی ؟؟ دوست دخترت باهات قهر کرده ؟؟
دیگه عصبانی شده بودم گفتم:ببین سارا من نمی فهمم این حرفا رو واسه چی می زنی . تا امروز هم درگیر درس خوندن بودم حتی فرصت نداشتم سرم رو بخارونم .الانم زنگ زده بودم باهات قرار بزارم بریم بیرون اگه نمی خوای بیای اصراری ندارم .
لحن حرف زدنش عوض شد .گفت :هوشنگ ببخشید ,من عصبانی بودم آخه تو این سه ماه تو حتی یه بار هم به من سر نزدی.
گفتم:خودم هم از این موضوع ناراحت بودم اما واقعا فرصتش رو نداشتم .حالا می آی ؟؟
گفت:آره حتما.
گفتم:پس من 40 دقیقه دیگه دمه خونتونم . فعلا خداحافظ.
گفت:باشه .پس تا 40 دقیقه دیگه .
سریع پاشدم خودمو آماده کردم ...

sepehr- مدیر ویژه

- تعداد پستها: 6
Registration date: 2008-09-03
کیر
کیر کون کیر کون کیر کون کیر کون کیر کون کیر کون کیر کون کیر?کون?کیر?کون?کیر?کون کیر کون?کیر کون:کیر کون کیر:کون:کیر کون کیر:کون:کیر کون کیر:کون?کیر:کون کیر کون
کیر
shina- مهمان
Permissions of this forum:
شما مي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد





